وقتی متولد شدی...
یادت هست بهم گفتی در کودکی به خانه یکی از اقوامتان رفته بودی که از داشتتن فرزند دختر خیلی ناراحت بود ؟ این ناشآت گرفته از همان افکار جاهلی قدیم است.
« مردی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و اسلام آورد , روزی خدمت حضرت رسید و سوال کرد : آیا اگر گناه بزرگی کرده باشم توبه من پذیرفته می شود ؟ فرمود : خداوند تواب و رحیم است , عرض کرد : ای رسول خدا ! گناه من بسیار عظیم است . فرمود وای برتو هر قدر گناه تو بزرگ باشد , عفو خدا از آن بزرگتر است .»
عرض کرد : اکنون که چنین می گویی بدان : من در جاهلیت به سفر دوری رفته بودم , در حالی که همسرم باردار بود , پس از چهار سال بازگشتم , همسرم به استقبالم آمد , نگاه کردم دخترکی در خانه دیدم, پرسیدم دختر کیست ؟ گفت: دختر یکی از همسایگان است !
شب را با کمال ناراحتی خوابیدم , گاهی خواب می رفتم و گاهی بیدار می شدم صبح نزدیک شده بود , از بستر برخواستم و کنار بستر دخترک رفتم در کنار مادرش خواب رفته بود او را بیرون کشیدم و بیدار کردم و گفتم همراه من به نخلستان بیا .
او به دنبال من حرکت می کرد تا نزدیک نخلستان رسیدیم , من شروع به کندن حفره ای کردم و او به من کمک می کرد که خاک را بیرون بیاورم هنگامی که حفره تمام شد من زیر بغل او را گرفتم و در وسط حفره افکندم ...
در این هنگام دو چشم پیامبر اکرم (ص) پر از اشک شد ... سپس دست چپم را به کتف او گذاشتم که بیرون نیاید و با دست راست خاک بر او می افشاندم و او پیوسته دست و پا می زد و مظلومانه فریاد می کشید پدر جان ! چه با من می کنی؟
در این هنگام مقداری خاک به روی ریشهای من ریخت . او دستش را دراز کرد و خاک را از صورت من پاک نمود . ولی من همچنان قساوتمندانه خاک به روی او می ریختم , تا آخرین ناله هایش زیر قشر عظیمی از خاک محو شد ! در اینجا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که بسیار ناراحت و پریشان بود و اشکها را از چشم پاک می کرد فرمود: اگر نه این بود که رحمت خدا بر غضبش پیشی گرفته , لازم بود هرچه زودتر از تو انتقام بگیرد .

