تبليغاتX
به یاد عهدمان ::

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم              بلاجویان کویش را چو جان خویشتن دانم

خاطرات تاريك 

درونم پر از شادي و سرور بود، چادر سفيد و قشنگي را كه تازه برايم دوخته بودند را به آرامي درون كيفم گذاشتم و آماده حركت شدم. وقتي وارد سالن شدم بقيه دوستانم هم آنجا بودند، كمي دلم ضعف مي رفت ، آخر اين اولين ماه رمضاني بود كه روزه مي گرفتم ، منتظر شروع نماز بوديم، مرضيه كنارم نشسته بود.پرسيدم:روزه هستي؟ديدم بغض گلويش را گرفت و گفت مادر و پدرم نمي گذارند من روزه بگيرم و مرا دعوا مي كنند،درست متوجه نشدم صداي تكبير نماز هم بلند  شد و همه ايستاديم، چقدر اين نماز برايم شيرين بود! جشن تكليف با شكوهي برايمان گرفته بودند و بعد از نماز به همه بچه ها يك جلد قرآن و جانماز هاي زيبايي هديه دادند.

من و دوستانم كنار هم نشسته بوديم و مادر ها هم روبه روي ما بودند و حسابي با هم گرم گرفته بودند،چيزهايي مي گفتند كه من نمي فهميدم ، يكي مي گفت: اين بچه هاي بيچاره چه گناهي كرده اند كه در اين سن بايد نمار بخوانند و روزه بگيرند ، اون يكي مي گفت : من كه نمي گذارم روزه بگيرد بچه ام لاغر مي شود! يكي ديگر مي گفت: همه جا به اين زن ها ظلم شده ،زنها بدبخت هستند و هرچه گرفتاري است مال ما زنهاي بيچاره است ...

بيرون سالن مشغول خداحافظي بوديم كه ديدم چشمهاي شبنم اشك آلود است . خواستم علتش را بپرسم ديدم مادرش با تندي گفت : شبنم زود باش در آور ! بايد برويم و شبنم هم با خجالت چادرش را درآورد و همينطور كه مادرش موهاي شبنم را مرتب مي كرد زير لب غرغر مي كرد كه چرا ما بايد اين همه خودمان را بپوشانيم ، هرچه آزادي است مال اين مردهاست ...

يك روز با مادرم به ديدن يكي از بستگان كه تازه بچه دار شده بود رفتيم ، مريم خانم خوابيده بود و آرام آرام گريه مي كرد مادرم هم او را دلداري مي داد . من مشغول بازي با كوچولوي قشنگ بودم كه ديدم سر و صدايي مي آيد . مريم خانم با اضطراب بلند شد و همين وقت علي آقا با چهره برافروخته وارد اتاق شد و فرياد زد : مگر نگفته بودم اگر اين بار هم بچه دختر باشد حقي نداري بيايي خانه ! و بلاخره با وساطت مادرم اوضاع كمي آرام شد .

اين خاطرات و خيلي حرفهاي ديگر هميشه در ذهنم بود ، خيلي از دوستانم از اين زن هستند ناراحت بودند و آرزو داشتند كه مرد خلق مي شدند، اين جملات آشناي گوشم بود : زن ضعيف است، به زن ظلم شده است، زنها كم عقل هستند ، زن را چه به علم و دانش، خدا مردها را بيشتر دوست دارد ، هرچه بدبختي است مال اين زنهاست و... پاسخ به اين تاريكي هاي ذهنم مدتها وقت مرا مشغول ميكرد ، اين چيز ها راجع به زن در دلم نمي نشست و با خودم مي گفتم : من خداي عزيز و مهربان را خيلي دوست دارم ، خودش در قرآن فرموده كه به اندازه شكاف هسته خرما به كسي ظلم نمي كند (سوره اسراءـ آيه ۷۱)پس چرا اين نسبت ها را به خداي عزيزم مي دهند ، آيا دختر ارزش كمتري نسبت به پسر دارد ؟ آيا ۹ ساله تكليف شدن دختر ها ظلم به آنهاست ؟ آيا حجاب سلب آزادي و ظلم به زن است ؟ آيا زنها نمي توانند به كمال برسند؟ آيا زن نصف مرد ارزش دارد كه ارث او نصف مرد است و ديه او نصف ديه مرد؟ آيا چون نفقه زن معمولا به عهده كس ديگري است او استقلال ندارد ؟ من به عدالت و محبت خدا ايمان داشتم تصميم گرفتم نهايت كوششم را بكنم تا جواب سوالاتم را پيدا كنم .

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

                                يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شاهد صبح در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 6:8