تبليغاتX
به یاد عهدمان ::

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم              بلاجویان کویش را چو جان خویشتن دانم

به نام او ، به یاد او... 

بهتر دیدیم سر آغاز این وبلاگ را با نام خدا آغاز کنیم و با او مناجات نماییم.

...لحظه ای دست بکش به مهربانی بر سرم، از آن بالا که می دانم ذره ای بیش نیستم،

 و شاید هرگز به چشم نیایم.اما می گویندتو نه آن بالایی، نه در دور دست.نزدیکترینی،و هیچ فاصله ای نیست میان من و تو؛ که اگر هم باشد، من خود فاصله ام.اگر می خواهی دعایم را بدانی،دست بکش،دست نوازشی روی روح خسته ام؛ که بی تاب و بی قرار، زندگی را پیش می رانم به امید لحظه ای،معجزه ای،نشانه ای که بگوید دیگر فاصله ای نیست،و نوازش گرم تو را ،چون شعاع روشن نوری بر وجودم،حس کنم.

|+|
نوشته شده توسط شاهد صبح در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 23:18